تبليغاتX
چاوشی
روستای چاوشی از روستاهای تاثیرگذار فرهنگی شهرستان دشتی (استان بوشهر)
محفل انسی با قرآن کریم در محل مسجد سید الشهداء روستای چاوشی، در تاریخ ۵ مهرماه سال و در جمع سیل مشتاقان به قرآن و با شور و شکوه خاصی برگزار گردید. در ابتدای برگزاری مراسم سرود ملی جمهوری اسلامی ایران نواخته شد و حاضران به احترام آن بپا خواسته و سرود ملی را به صورت دسته‌جمعی خواندند. بعد از اجرای سرود ملی رئیس سپاه منطقه دشتی به سخنرانی پرداختند و مطالبی را در خصوص اهمیت قرآن و توجه به آن و برنامه‌های سپاه در این رابطه ارائه کردند. در ادامه محفل یکی از قاریان روستا به نام سیدعلی دستغیبی به تلاوت آیاتی چند از کلام الله مجید پرداخت و پس از وی نیز قاری دیگر از روستا به نام سیدغلامحسین عسکری آیاتی دیگر را تلاوت نمود. پایان بخش تلاوت قرآن(قاری مهمان) قاری برتر استانی جناب آقای سیدمحمدحسین حسینی بود که با صدای دلنشین خود حاضران جلسه قرآن را به فیض کامل رساند. پایان‌بخش این محفل نورانی پذیرایی از حضار و مهمانان و همچنین تقدیر و تشکر از دست اندرکاران برگزاری این محفل و تقدیم هدایایی به قراء و بانیان این همایش قرآنی بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/10ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 
مراسمی در شب ۲۷ شهریور ماه سال ۱۳۹۰ در مسجد و حسینیه روستای چاوشی برگزاری گردید در این مراسم که به همت زائران حسینی که با یک دستگاه اتوبوس که همگی از روستای چاوشی به زیارت قبور متبرکه به کشور عراق سفر کرده بودند برگزار شد تعداد کثیری از مرکز استان و شهرستانی دشتی و اهالی روستای چاوشی و روستاهای همجوار شرکت داشتند. در این مراسم نورانی ضمن دیدار بستگان و انجام صله ارحام مراسم نوحه خوانی و همچنین روضه خوانی برگزار گردید. حجت الاسلام محمدی که ریاست کاروان زوار را بر عهده داشتند به مدیحه سرایی و ذکر مناقب امامان بزرگوار زیارت شده پرداختند و بیاناتی در خصوص اهمیت این زیارتها ایراد نمودند.

در حین مراسم از مهمانان حاضر در جلسه پذیرایی شد. و پایان بخش مراسم نیز پذیرایی شام بود. که در مکان حسینیه انجام شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/28ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

زندگینامه

حضرت آیت‌الله میرزا احمد گنخکی دشتی، یا نجفی دشتی متولد ۱۲۸۷ خورشیدی کاکی، فرزند ملا حسن، از مجتهدان سرشناس استان بوشهر که در شهریورماه سال ۱۳۹۰ خورشیدی درگذشت.

آیت الله حاج میرزا دشتی فرزند حاج حسن فرزند ابراهیم فرزند غلام فرزند حاجی بزرگ. معظم له زمانی که پدرش ملا حسن به خواهش خان وقت کاکی و عده ای از مومنین این شهر برای چند سالی در کاکی توقف نمود، در همین جا متولد شد. در تاریخ تولدش اختلاف است:  سال های ۱۲۸۵ ه. ش،  ۱۲۷۳ ه. ش،  ۱۲۸۲ ه. ش، همگی ذکر شده است. که البته با توجه به قرائن موجود سال ۱۲۸۲ ه. ش صحیح می باشد.

ایشان از مجتهدان طراز اول معاصر و از شاگردان آقا سید ابوالحسن اصفهانی، میرزا آقای اصطهباناتی، شیخ ابوالحسن مشکینی، شیخ موسی نجفی‌خوانساری، شیخ کاظم شیرازی، حاج آقا ضیاء‌الدین اراکی بالاخص آقا سید عبدالهادی شیرازی و آیت‌الله خویی بوده و از معاریف حوزه قم و نجف بود که بخشی از سال را در روستای گنخک از توابع بخش کاکی شهرستان دشتی سپری می‌کند.

وی مدتی را نیز در محضر حاج سید‌علی نقی دشتی در میانخره که در آن زمانی حوزه‌ای علمی برای علوم دینی بود سطوح مقدماتی یادگیری قرآن و ... را فرا گرفت. وی به سادات و مخصوصا سادات چاوشی احترام زیادی قائل بود. همچنین با تعدادی از این سادات از جمله مرحومان حاج‌سیدمحمد صادق نبوی و سیدعبدالله علوی از برزگان این روستا هم‌دوره و هم‌مکتبی بوده‌اند.

آیت‌الله دشتی بعد از سال‌ها تدریس در حوزه نجف اشرف، در سال 1350 در پی فشار دولت عراق بر شیعیان و ایرانیان مقیم عتبات عالیات به ایران مراجعه کرد و راهی حوزه علمیه قم شد و به تربیت طلاب مکتب جعفری(ع) همت گماشت.

‌ایشان در قم مدرسه‌ای به‌نام امام عصر(عج) دایر کردند که زیر نظر شورای حوزه است و حدود 80 حجره دارد و طلاب زیادی در آنجا مشغول تحصیل هستند.

وی بخشی از سال را در موطن خود روستای گنخک از توابع بخش کاکی شهرستان دشتی می‌گذراند. وی در قم مدرسه امام عصر (عج) دایر کرد. کتاب «شرح روضة البهیة» در فقه از آثار اوست.

 ایشان فاضلی بلند همت و خداترس و از بیشتر امور دنیا محترز و قانع و عفیف بود. منزلش همواره کانون رجوع مردم در زمینه های مذهبی، شرعی و روزمره بود. علم و ایمان و زندگی ساده­اش باعث شده بود تا در دل مردم جای گیرد و همواره گوش به فرمان و مطیع اوامر ایشان باشند.www.dashtinet.com

 فوت

میرزا احمد گنخکی دشتی (به قولی) در زمان رحلت  103 سال سن داشت به دلیل سرماخوردگی و عفونت دستگاه گوارش از محل زندگی‌اش در روستای گنخک دشتی به بیمارستان فاطمه زهرا(س) به مرکز بوشهر منتقل شد.

ایشان بعد از ترخیص از بیمارستان در منزل حجت‌الاسلام شاهمیری در بوشهر اسکان یافت.

این عالم جلیل‌القدر به دلیل وخامت وضعیت جسمی قبل از اینکه نزدیکان ایشان، وی را به بیمارستان منتقل کنند در منزل حجت‌الاسلام شاهمیری جان به جانان تسلیم کرد و به لقا الله پیوست. تاریخ درگذشت ایشان بامداد شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۰ در سن ۱۰۳ سالگی است.[۳] (فریاد جوان)

پدری فقیه و مجاهد

پدرش علامه ملا حسن گنخکی از فقها و علمای شهیر دشتی بود. وی در سال ۱۲۷۳ ه.ق در روستای گنخک متولد شد. بعد از خواندن مقدمات علوم دینی به نجف اشرف رفت. و از علمای مشهور آن روز نجف اشرف از جمله آیت الله قوچانی شاگرد صاحب کفایه فقه و اصول و سایر علوم و فنون آموخت. بعد از اینکه به درجه اجتهاد نائل آمد به دشتی مراجعت نمود و در شهر کاکی سکونت اختیار نمود. تا زمانی که از کاکی به گنخک نرفته بود کارش نشر احکام دین و اقامه­ی جماعت بود. نقل است که آن بزرگوار نمازخانه­ای بزرگ در جنوب کاکی و در مجاورت محل سکونت خود با شاخه های درخت خرما و خارشتر ساخته بود و مرتب نماز جماعت برپا می نمود. بر اثر عواملی چند از جمله شیوع بیماری از کاکی به زادگاهش گنخک برگشت و در آنجا به خدمات دینی و نشر احکام واقامه­ی جماعت پرداخت.

وی در مبارزات سیاسی، اجتماعی در دشتی نقش ارزنده­ای ایفا نمود. چنانکه در قیام جنوب نه تنها فتوای جهاد علیه انگلیسی ها داد بلکه خود نیز لباس رزم پوشید و به همراه عده ای از جمله حاج میرزا محمود دشتی (از گنخک رؤسا)، آقا شیخ عبدالعلی (از زیارت)، آقا شیخ ابراهیم سرمستانی (از سرمستان)، آقا شیخ ابراهیم بحرانی (از دیر) و آقا سید حسن بن آقا علی بن آقا محمد امین (از کاکی) به قصد رزم حرکت کردند ولی چون در خورموج بر اثر بیماری آنفلوآنزا چندتن از نیروهایش فوت و عده ای از جمله خودشان دچار این بیماری شدند لذا به ناچار به گنخک برگشتند.

ایشان به ملا حسن خط هم شهرت دارند چرا که خطی زیبا داشته و در انشا کلمات مهارتی تام داشته است. نمونه هایی از خط ایشان هم اکنون موجود است.

علامه ملا حسن سرانجام پس از عمری پر برکت در سال ۱۳۳۶ ه.ق در گنخک شیخ ها بدرود حیات گفت. پیکرش به نجف اشرف حمل و در قبرستان وادی السلام مدفون گردید.

همسر ایشان سیده جلیله، مرحومه بی بی نساء ‌صبیه(دختر) مرحوم سید محمد حسینی دشتی و خواهر علامه سید عباس مجاهد بود. از این بانوی وارسته صاحب فرزندانی شد که هرکدام به سهم خود خدماتی به اسلام و مسلمین کردند. اسامی اولاد بدین قرار است:

۱٫ مرحوم میرزا محمد ۲٫ مرحوم میرزا جواد ۳٫ حضرت آیت الله حاج میرزا احمد دشتی ۴٫ مرحومه میرزا سکینه (زوجه مرحوم حاج سید عباس مجاهد و مادر مرحوم حاج سید علی حسینی معروف به حاج سید علی قمی) ۵٫ مرحومه  میرزا مرضیه (فوت ۱۳۵۲ ق)، (زوجه مرحوم ملا حسین بن عالی بن نور محمد مسیله ای) ۶٫ مرحومه میرزا فاطمه (زوجه مرحوم عالی بن زایر ابراهیم بن حاج حسن بن ابراهیم بن غلام بن حاجی گپ).

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/28ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

 صلة الرحم تعمر الدیار و تزید فى الاعمار و ان كان اهلها غیر اخیار؛

«پیوند با خویشاوندان شهرها را آباد مى سازد و بر عمرها مى افزاید هر چند انجام دهندگان آن از نیكان هم نباشند».

پیامبر اسلام (ص)

فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامكم * اولئك الذین لعنهم الله؛

«پس (ای منافقان!) اگر روی گرداندید، آیا جز این انتظار می رود که در زمین تباهی کنید و قطع رحم نمایید؟ »

سوره محمد صلى الله علیه وآله وسلّم آیه 22 و 23

 

روستای چاوشی حدود 80 کیلومتر با شهر بوشهر فاصله دارد و یکی از روستاهای بخش مرکزی شهرستان دشتی است. این روستا از دیرباز در عرصه فرهنگ و عمران در سطح شهرستان دشتی و حتی استان پیشتاز بوده و علما و بزرگان فراوانی از این روستا برخاسته‌اند. بزرگانی چون حاج سیدمحمد صادق نبوی (از فرهنگیان قدیمی استان) حجت‌الاسلام سیدمحمدحسن نبوی (نماینده سه دوره مردم بوشهر و گناوه در مجلس شورای اسلامی) و ... از آن جمله‌اند. در عرصه انقلاب و جنگ تحمیلی نیز این روستا شهدایی را تقدیم انقلاب نمود.

بخش اعظم جمعیت این روستا را سادات بزرگوار تشکیل می‌دهند که از نوادگان امام زین‌العابدین (ع) بوده و همه اهل فضل، بزرگی، اهل قرآن و دوستدار ائمه اطهار هستند. روستای چاوشی از پیشتازان آموزش به سبک نوین در شهرستان دشتی و حتی استان است به همین دلیل جوانان این روستا با دسترسی به آموزش و پرورش مراحل ابتدایی تحصیل را در روستا طی کرده و بعد به بوشهر مهاجرت و مدارج تکمیلی آموزشی را در آنجا می‌گذراندند. به همین دلیل بخش اعظمی از جمعیت این روستا به دنبال کسب علم به بوشهر مهاجرت کرده و در این شهر ساکن شدند.

مردم روستا با توجه به شرایط و جو نوین زندگی و شرایط زندگی شهرنشنینی هنوز آن صدق، صفا و صمیمت قبلی خود را حفظ کرده و روابط نزدیکی با هم دارند. در این راستا و برای نزدیکی بیشتر و بوجود آمدن جو دوستی در ماه مبارک رمضان پیشنهاد برگزاری مراسم مقابله (خواندن قرآن) شد که مورد موافقت اکثریت قریب به اتفاق سادات (ساکن در بوشهر) قرار گرفت.

از نظر تاریخی برای اولین بار در بین سادات روستا به این سبک مراسم مقابله برگزار گردید. نحوه برگزاری این محفل نورانی به این صورت است که محل برگزاری مراسم در شب قبل از برگزاری توسط سرمقابله (بزرگان و معمرین جلسه) و با پیشنهاد قبلی میزبان اعلام می‌شود و حاضران در جلسه از مکان آن آگاهی می‌یابند و در صورت پیشنهادهای بیشتر مکان برگزاری در شب‌های بعد نیز اعلام شده به آگاهی علاقمندان می‌رسد.

قاریان حاضر در جلسه از لحاظ رتبه استانی و ملی در مسابقاتی شرکت نکرده‌اند اما به لحاظ رعایت اصول قرآنی از جمله تجوید نهایت دقت در قرائت صورت می‌گیرد.

نحوه پذیرایی از مهمانان به سلیقه خود میزبان واگذار می‌شود و حتی‌المقدور سعی می‌شود از اسراف و تبذیر دوری شود و اگر مواردی انجام شود توسط رئیس جلسه تذکر داده می‌شود. اقلام پذیرایی را بیشتر شیرینی و میوه تشکیل می‌دهند که از هر کدام یک مورد بسنده خواهد شد. افراد شرکت کننده در مراسم قرائت قرآن و دعا به همراه می‌آورند. به لحاظ گروه قومی شرکت کننده در مراسم قریب به اتفاق حاضران را سادات مهاجر روستای چاووشی تشکیل می‌دهند ولی ممنوعیت خاصی برای حضور سایر افراد نیست. از لحاظ فضایی با توجه به آپارتمانی بودن خانه‌ها و اینکه حدود 80 نفر در این مراسم شرکت می‌کنند فضای 80 متری کفاف این مراسم را می‌کند و معمولاً این فضا در آپارتمان‌ها موجود می‌باشد ولی اگر این امر میسر نباشد به صورت چند ردیف و پشت سرهم مراسم برگزار می‌گردد. آقایان معمولا در محل فضای پذیرایی و خانم‌ها هم که تعداد کمتری را تشکیل می‌دهند در اتاق‌های دیگر می‌نشینند.

مراسم حدود یک ساعت بعد از افطار مراسم شروع و تا ساعت 12 شب و کمی بعد از آن ادامه پیدا می‌کند. ترتیب اجرای مراسم به این صورت است که ابتدا قرآن تلاوت می‌شود و پایان بخش مراسم نیز دعاهای افتتاح و دهه آخر و در شب‌های جمعه نیز دعای کمیل خوانده می‌شود. در حین انجام مراسم نکات نجویدی و تفسیری به سمع قاریان و حاضران خواهد رسید.

تلاوت قرآن را معمرین و بزرگان جلسه به طور معمول شروع می‌کنند و ترتیب آن به این صورت خواهد بود. که به ترتیب زمانی و با اولویت سن افراد قرآن تلاوت می‌شود و میزان تلاوت از لحاظ کمی را نیز رئیس جلسه (سرمقابله) معمولاً یک صفحه و با توجه به تعدد قاریان مشخص می‌کند.

نحوه خواندن قرآن کوتاه‌خوانی و یا ترتیل است و در حین قرائت قرآن افرد به توجه به جایگاه علمی که مشخص است نکات تجویدی و تفسیری و با رعایت وقت جلسه و اجازه بزرگان و معمرین جلسه به اطلاع حاضران می‌رسانند.

معمولاً در هر شب یک جزء از کلام‌ا.. مجید قرائت می‌شود قرائت افراد به صورت اختیاری است و اجباری در خواندن قران وجود ندارد.

بانوان حاضر در جلسه فقط به استماع قرائت قرآن می‌پردازند البته اگر از لحاظ فن قرائت یا تفسیر قرآن اگر نکاتی قابل ارائه باشد می‌توانند به آگاهی حضار برسانند. در برگزاری مراسم همه حضور فعال دارند و میزبان را در امر پذیرایی یاری می‌رسانند. حضور افراد خردسال در مراسم بلامانع می‌باشد که البته این حضور باید به صورتی باشد که در اجرای مراسم خللی ایجاد نکند و سکوت جلسه را بر هم نزند.

در فاصله بین تلاوت قرآن و اجرای مراسم دعای افتتاح معمولا پذیرایی و بحث‌های متفرقه انجام می‌پذیرد. در پایان مراسم نیز افراد آزادی بیشتری در بیان مباحث دارند و اگر مسئله و مبحث خاصی قابل ارائه باشد به اطلاع همه رسانده می‌شود و مکان مراسم شب بعد نیز به آگاهی می‌رسد. تعدادی از اقوام و اقارب تا پاسی از شب به میزبان در جمع‌آوری و شست و شو کمک می‌رسانند.

شب آخر ماه مبارک رمضان جزء سی‌آم قرآن تلاوت می‌شود و معمولاً‌افراد خردسال به علت کوچکی سوره‌ها و آسان‌تر بودن آنها در اولویت هستند. روال معمول جلسه قرآن برگزار می‌شود بعد از پایان قرآن دعای ختم قرآن، دعایی افتتاح و پایان‌بخش مراسم را روضه سیدالشهداء معمولا که توسط خود سادات حاضر برگزار می‌شود انجام می‌گیرد. در پایان حاضران عید را به یکدیگر تبریک گفته و آرزوی دیدار در سالی دیگر و دعای خیر و همراهی در ماه رمضانی دیگر را دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/13ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/06ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

 (مصاحبه با آقای رضا مشایخ)

خلاصه‌ای از نحوه صید ماهی

در زمان حرکت به سوی دریا و صیادی اولین کاری که صورت می‌گرفت «ماچله» (غذایی کارگران لنج در دریا موادی چون روغن، برنج، آب و...) را به درون کشتی می‌بردند. بعد از آماده شدن همه کارها به سوی دریا حرکت کرده و در موقعیتی که برای صید مناسب تشخیص داده می‌شد لنگر می‌انداختند در این مرحله و با توجه به مشخص شدن جا و زمان صید، دام می‌ریختند؛ بعد از ریختن دام یا تور در دریا، تور را جمع‌آوری کرده و ماهیها را از تور می‌گرفتند و به قسمتی از کشتی که «خَن» نامیده می‌شد انتقال می‌دادند. این کار گاهی اوقات تا صبح ادامه پیدا می‌کرد. صبح اگر هوا پُر (وضعیت برای صیادی مناسب نباشد) بود تورها را جمع کرده؛ اما اگر هوا مناسب صید بود کار شروع می‌شد. بعد از اتمام صید به طرف اسکله حرکت کرده ماهی‌های صید شده را تحویل شخصی به نام «یزاف» می‌دادند. یزّاف (به فردی گفته می‌شد که صید را به بازار برای فروش برده و به دست مشتری می‌رساند) هم به بازار تحویل می‌داد. بعد از اتمام صیادی کشتی را «لُحام» و قسمت زیر لنج را شسته و تمیز می‌کردند. در فصل بهار «گَرگور» (آلتی از صیادی که به وسیله سیل مفتولی ساخته شده به صورت مخروط بوده و ماهی پس از ورود به آن نمی‌تواند از آن بیرون بیاید.) استفاده می‌شود. هنگام صید، گرگورها را بالای لنج گذاشته و با دستگاه آنها را در دریا می‌ریزند و روی آن «چیوال» می‌گذارند؛ در مرحله بعد، گرگور را در دریا می‌ریختند و تا سه روز صبر کرده به سراغ آنها نمی‌رفتند.

 ـ زمان رفتن به دریا برای صید

برای ماهی گرفتن در فصل تابستان، و ماه‌های فروردین تا خرداد زمانی مناسب بود؛ امّا در سرمای زمستان یا «چلّه» (چهل روز اول زمستان) زمانی مناسب برای ما‌هیگری نبود.

 ـ راه‌اندازی لنج برای صید

در اصطلاح محلی به راننده کشتی «شوفر» گفته می‌شد. بعد از باز شدن «گَسر» (بندی که کشتی را به ساحل و اسکله وصل کرده و مهار می‌کند) شوفر لنج را چک می‌کرد بعد از بررسی کردن عوامل دیگر با دستور ناخدا به «سِکونی»، گسر باز شده و لنج حرکت را آغاز می‌کند و با «هِد» لنج را به جلو هدایت می‌کند.(هد ابزاری پدالی شکل که باعث حرکت لنج به جلو و عقب بود و در اختیار سکونی بود) زمان حرکت به دریا شروع شده به جایی که «خُوار» باشد رسیده لنگر می‌انداختند. زمانی که هوا خراب و طوفانی بود به اصطلاح محلی «غیابِل» گفته می‌شد.

 ـ شعرها و آواهای صیادی

برای جمع‌آوری بند گرگور با آواهایی مثل «یا علی مدد» «شیر مردانِ یا علی مدد» و...  «آقایِ قنبر» بند گرگور را بالا می‌بردند. برای گذاشتن گرگور نیز به همین صورت بند گرگور را رها می‌کردند و بعد صلوات می‌فرستادند.

 ـ کار ناخدا لنج

به سکونی دستور می‌داد که این «مُجْرا» (حرکت لنج با توجه به قطب‌نما و سرعت خاصی که ناخدا دستور می‌دهد) برود کم یا زیاد کردن حرکت یا جهت لنج را به سکونی اطلاع می‌داد. (قطب برود یا تیر برود)  هنگامی که با موج‌های بلند برخورد می‌شد (سی موجی) بایستی لنج سرعت را کم می‌کرد اگر شدت موج زیاد باشد (به سینه زدن به لنج معروف است) لنج آب می‌داد. در این زمان ناخدا دستور می‌داد که سرعت کند شده و در خن‌ها بسته می‌شود.

«مِنْفیس» به کاغذی گفته می‌شود که ناخدا آن را نوشته و گمرک آن را تأیید می‌کرد و انواع بار و خدمه در آن ذکر می‌شد.

«قُماره» خانه‌ای بود که داخل آن می‌خوابیدند. «دولاب» هم قسمتی از محوطه داخل قماره است. بعضی از لنج‌ها دو اتاق دارند. (نیم) سرایدار ماچله و وسایل غذا داخل آن می‌گذاشت.

 ـ غذای صیادان

معمولا در روی دریا صبح غذای آماده خورده می‌شد؛ در مواقعی که دریا طوفانی بود و موج زیاد بود غذا کمتر خورده می‌شد. بیشترین غذای مصرفی «جاشوها»، قلیه و ماهی بود. ماهی را بیشتر با برنج و نه با نان می‌خوردند. زمانی که نان در وسط دریا به اتمام می‌رسید طبّاخ چانه‌هایی از خمیر درست می‌کرد که در اصطلاح محلی «چِنک» می‌گفتند با این وسیله نان می‌پخت و بقیه می‌خوردند.

 ـ آشپز لنج و کار او

آشپز معمولاً فردی جوان بود زیرا کار آشپزی پرزحمت بود و «طبّاخ» هم‌زمان با ساخت غذا می‌بایست دوشادوش دیگر جاشوان کار می‌کرد؛ می‌بایست دام یا تور ماهی را به کمک همکاران بیرون بیاورد.

 ـ زمان غذا خوردن و خوابیدن در هنگام سفر در دریا

بیشتر اوقات زمان غذا که فرا می‌رسید لنج از کار می‌ایستاد؛ لنگر انداخته و همه با هم غذا می‌خوردیم. امّا در مورد زمان خواب، زمانی که «لنج» در حال حرکت بود با توجه به تعداد نفرات حاضر در لنج، مثلاً اگر شش نفر بودند 3 نفر خوابیده و سه نفر دیگر بیدارباش بودند. یکی از افراد پشت سکّان می‌ایستاد دو نفر دیگر آماده بودند و سینه «تَفَر» می‌کردند مواظب بودند لنج و یا کشتی که از کنار لنج حرکت می‌‌کند با لنج برخورد نداشته باشد. در هنگام مواجه شدن با کشتی یا لنج از روبرو اگر چراغ قرمز می‌بود بایست از کشتی دور شده و اگر سبز بود در همان مسیر حرکت می‌کردیم.

 ـ خرابی لنج و رفع خرابی

چوب بلندی به نام «بَندیره» در عقب لنج قرار دارد و در دو سوی آن چراغ سبز و قرمز نصب شده است. سمت راست چراغ سبز و چپ قرمز است. هنگام برخورد با تور و بندهای گرگور موجود در کف دریا که بعضی از مواقع باعث از کار افتادن لنج می‌شد. لنج باید خاموش می‌شد فردی برای تعمیر و رهاسازی لنج وارد آب می‌شد. بیشتر افراد جوان و ماهر به شنا برای این کار انتخاب می‌شدند. بعد از رهاسازی لنج حرکت ادامه پیدا می‌کرد.(لنج بادی را شراع می‌گفتند)

 ـ لباس صیادی

در هوای بارانی و طوفانی از لباس‌های ضدآب و چکمه استفاده می‌شد تا به کار مسلط بوده بتوانند کار صیادی را به خوبی انجام دهند.

 ـ دام صیادی (تور)

دام‌های صیادی چندین نوع بود «دام بمبکی»، «دام کوسه» و... از این نوع هستند. کوسه قیمت خوبی داشت. نوع دیگر تور، «تور قبادی» بود و به گونه‌ای بود که ماهی قباد را به دام می‌انداخت. این تور عصرها که ریخته می‌شد بعد از چند ساعت جمع ‌آوری می‌شد. در این هنگام همزمان با جمع آوری، اشعاری خوانده می شد اگر ماهی صید می‌شد صلوات (اللهم صل علی محمد وال محمد) فرستاده می‌شود.

نوعی دیگری از تور، «تور گُواف» بود تور نازکی که به این دلیل کوچکتر و ریزتر بودن ماهی و قابلیت جمع‌آوری آن به این شکل بافته می‌شد. این تور زمان کمتری برای برداشتن داشت. بعد از صید ماهی‌های کوچک‌تر در آب ریخته می شد.

ـ نحوه صید میگو

صید میگو توری مخصوص داشت. تور از سمت پشت لنج انداخته می‌شد و فلزی به آن بسته می‌شد تا به زیر آب رود همزمان با حرکت لنج میگو در آن جمع می‌شد و بعد از حدود 5 یا 6 ساعت هر چه داخل این تور جمع می‌شد از ماهیها و میگوها گرفته تا دیگر آبزیان را جمع می‌کردند. فصل میگو در حدود مردادماه شروع می‌شد و در حدود 20 روز ادامه داشت.

 ـ ماهیها

فصل صید ماهی قباد در بهار و پاییز بود. یا شاید به نوعی باید گفت که در تمام ماههای سال می‌شد ماهی صید کرد. تنها در فصل زمستان (مخصوصاً چلّه) از این امر مستثنی بود و ماهی کم بود..

 ـ اسامی تعدادی از ناخدایان قدیم

از ناخدایان قدیم بوشهر آقای «حاج عباس محمودی» بود که در جبری زندگی می‌کرد ـ خدایش رحمت کند ـ و دیگری آقای »حاج محمد خدری» بود.

 ـ بارگیری لنج

کشورهای بحرین، قطر و عربستان و دبی از کشورهایی بودند که ما برای ورود و صدور کالا با آنها ارتباط داشتیم. برای کشور عربستان میوه و سیب، و گاهی نیز حیوان اهلی مانند گوسفند، بز، گاو و ... حمل می‌شد. صادرات به کشور بحرین بیشتر شامل پیاز یا هندوانه می‌شد و از آنجا لوازم خانگی وارد می‌شد. آنها را در قسمت انبار لنج (که به آن خَن می‌گفتند) و قسمتی نیز روی «سَتّّه» یا «فَنّه» (فنّه وسط و بالای لنج است که در قسمت زیرین آن خن قرار داشت) می‌گذاشتند. در سواحل کشورهای عربی بیشتر کارگرهای هندی بارها را خالی می‌کردند. بعد از تخلیه، لوازم خانگی خریداری و به سوی بوشهر حرکت می‌کردیم. در اسکله بوشهر به مدت 10 تا 15 روز در نوبت تخلیه بار بودیم تا زمان موعود فرا رسد. بعد از تخلیه چون زیر لنج «گسار یا شیلو» (موادی سنگی و سخت که در کف دریا است که زیر لنج می‌چسبد) می‌زد. لنج به طرف منطقه‌ای در ساحل بوشهر به نام «باسیدون» و یا «علفدون» حرکت کرده و «لُحام» می‌شد. هنگام که آب جزر (آب پر) بود لنج در کنار آب برده و با جرز شدن آب دریا (اُؤ خالی) لنج به زمین می‌نشست و این زمانی بود که گسارها را پاک می‌کردند این کار توسط ابزاری به نام «مُشْکِرُه» انجام می‌گرفت. بعد از تمیز شدن و اتمام این مرحله زیر لنج را شانه زده با آهک و روغن قدیمی صیقل داده می‌شد. در قسمت بالای لنج «سِل» و «سُوْلا» زده می‌شد. در مرحله‌ی دیگر  «گازِر» گرفته می‌شد. بعد از اتمام مراحل کار، «گُلاتِه» (گُلاته دستمزدی بود که به کارگران لنج داده می‌شد و معمولاً بعد از یک ماه و 45 روز حساب می‌شد لازم به ذکر است گلاته فقط به صورت نقدی محسابه می‌شد.) حساب می‌شد گلاته برای جاشوان به فراخور کار و زحمت و تخصّص متفاوت بود، مثلاً برای صاحب لنج، دو گلاته و برای سکونی و طباخ، یک و نیم و برای ملوان هم یک گلاته داده می‌شد.

بعضی از اوقات که از امیرنشین دُبی حرکت می‌کردیم در وسط راه بادی که از سمت شمال می‌وزید باعث سختی کار می‌شد و لنج را با خطراتی مواجه می‌ساخت که برای ایمنی از صدمات احتمالی مجبور بودیم جایی را برای توقف موقت انتخاب کنیم تا هوا «خُمار» شود. منطقه «دیّر» موقعیتی مناسب در این وضعیت بود که بیشتر لنج‌ها به این سمت پناه می‌بردند.

اگر هوا «قُوْس» (بادی که جنوب همراه با رطوبت می‌وزد و در زمستان پیغام‌آور باران است) بود افراد به درون لنج رفته تکان نخورده تا هوا به حالت عادی خود برگردد. بعد از آرامش جوّ حرکت می‌کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

 (مصاحبه با آقای صلصال)

پدرم در محله «بهبهانی» نانوایی داشت و من نیز در نانوایی کار می‌کردم. ساعت کار نانوایی شکلی امروزی نداشت این‌که از صبح شروع به کار کرده و ساعت یک تمام شود یا این‌که زمانی استراحت کرده و بعد از ظهر شروع به کار کنند. نوع پخت نان به شکل نان تنوری بود. این تنورها یا به صورت تک‌تنور یا جفت تنور بودند. بعضی از جاها با توجّه به موقعیت و ازدحام جمعیّت، مثل مرکز شهر، دو تنور کنار هم نصب می‌کردند و هر دو با هم کار می‌کرد. تا بتواند جواب‌گوی افراد متقاضی باشد.

 ـ انواع پخت نان

نان به صورت گرد و یا کشیده (که اصطلاحاً پاکشیده می‌گفتند) پخته می‌شد. شکل سوم آن در زمان ماه مبارک رمضان پخت می‌شد که بعدها از این اختصاص زمانی خارج شده و بعضی از نانواها بعد از ظهرها قبل از شروع کار، نان تافتون پختند که «گِرده» نیز گفته می‌شد. این نوع نان در شرایط خاصّی تهیه و پخته می شد. نوع خمیر آن نیز به شکلی خاص و در شرایطی به خصوص تهیه می‌شد و نوع خمیر معمولی برای پخت گرده مناسب نبود. خمیر کاملا ورآمده می‌شد و ساعتها می‌ماند. البتّه آن زمان هنوز به کم و کیف جوش شیرین (از لحاظ پزشکی و ضررهای احتمالی) پی نبرده بودند و از جوش شیرین برای تخمیر نان استفاده می‌کردند. جوش شیرین را به نان زده و نان را در ظرف‌های مخصوصی که «جُفْنِه» گفته می‌شد می‌‌گذاشتند تا کاملاً ور آمده شود. بعد گِرده را به وسیله این خمیر مخصوص درست می‌کردند. مخصوصا در ماه مبارک رمضان در کنار کماچ سنتی، گرده اهمیت و طرفداران زیادی داشت.

سیاه‌دانه و کُنجد نیز به سفارش خریداران روی آن پاشیده می‌شد البتّه بعضی افراد هم به صورت عادی و بدون مخلفات خریداری می‌کردند. گرده به سفارش و خواست مصرف کننده با روغن نیز چرب می‌کردند و در ظرفهای مسی قدیم نگه می‌داشتند تا دو سه روز در آن جا بماند در این هنگام خیلی تمیز و دست‌نخورده و قابل استفاده می‌شد. آن دوران چون برق و لوازم نگهدارنده وجود نداشت نان تافتون را در دیگ‌های مسی نگهداری می‌کردند. نان دور ریز و مواد زائد نداشت مانند امروز نبود که نان خشکه‌ها در کوچه بازار راه افتاده و از هر خانه گونی نان‌خشکه‌ خریداری شود.

 ـ نغمه و اشعار رایح در نانوایی ها

در زمان گذشته به دلیل نبود برق، نانواها کاری شاقّی را داشتند. پرزحمت‌ترین کار، کار نانوایی بود در بوشهر در کنار یک یا دو تنور و در «چلّه‌ی» تابستان و گرمای شدید ماه‌های تیر و مرداد کار کردن، بسیار طاقت‌فرسا بود. کارگران نانوایی بیشتر بر زبانشان یاری گرفتن از خدا و ائمّه جاری بود. بیشتر کمک از ائمه می‌گرفتند الفاظی مانند یاحسین، یاخدا و یاعلی یا  ابوالفضل بر زبانشان جاری و از آنان یاری می‌گرفتند.

شبها با روشن شدن چراغ به شاه چراغ ملتمس می‌شدند و اشعاری خوانده می‌شد که از ذهن من خارج شده است. مرحوم پدرم اشعاری از حفظ بود که خطاب به شاه چراغ موقع روشن کردن چراغ می‌گفت و به کارش تبرّک می‌بخشید.

 ـ سوخت مورد استفاده در نانوایی ها

 از وسایل مثل قیرِگونی، تنورک‌های مخصوص، گازوییل و نفت برای سوخت استفاده می‌کردند. سوخت در مخزنی که در ارتفاعی بالاتر از تنور و با از آن قرار داشت برای جلوگیری از خطر، لوله‌کشی و به سمت تنوره کشیده می‌شد. شعله‌پخش‌کنی هم در داخل  تنور بود. در مدت کوتاهی از اوایل کار  از هیزم و تنه‌های درختان مخصوصی که در مقابل آتش دوام بیشتری داشت استفاده می‌کردند. ولی بعدها از اجاق گاز نفتی استفاده شد.

 ـ قیمت‌نان

قیمت نان بسیار نازل بود یک دانه نان (در اواسط دوره پهلوی دوم)10 شاهی بود بعدها کم کم یک قران شد. مراقبت شدیدی روی وزن نان می‌شد و از طرف شهرداری روزی چندین بار غافلگیرانه به نانوایی‌ها سرکشی کرده و نان‌ها را وزن می‌کردند وزن شش نان می‌بایست به یک کیلو می‌رسید اگر کمتر می‌شد جریمه سنگینی برای نانوا در نظر گرفته می‌شد و به این شکل، شخص متخلّف را وادار به عدم تخلف در کار نانواها می‌کردند.

  ـ نانواهای قدیمی شهر

از نانوایان کاری، توانای و مشهور بوشهری، «گرگعلی نظرزاده» ـ از بستگان آقای پورغلام ـ بود. بسیار قشنگ نان را پهن می‌کرد که مانند یک قالب بود و از این لحاظ مشهور و معروف بود. وی فردی باسواد بود و در فواصل استراحت کار نانوا، هر خبر تازه‌ای را که در روز‌نامه‌ها نوشته می‌شد به اطلّاع کارگران نانوایی می‌رساند. اطلاعات اقتصادی و سیاسی خوبی داشت.

نانوایان قدیم به دلیل نفوذ و نیاز مردم از نظر سیاسی نیز صاحب نظر بودند. از لحاظ حزبی جزء حزب ملّی بودند و در امور سیاسی حضور فعال و تأثیرگذار داشتند.

«اکبر میرزایی» را می‌توان تنها بازمانده‌ی نانوایان قدیم دانست. وی هم‌دوره پدرم بوده و حالا نانوایی‌اش در میدان انقلاب مشغول پخت نان است. افراد دیگری که از مشاهیر در این صنف بودند افرادی همچون‌ مرحومان «درختیان» و «خداخواست» بودند. از دیگر شاطرهای زبردست، می‌توان «علی اکبر» که معروف به «شاطر زبردست» بود اشاره کرد.

 ـ تعداد کارکنان نانوایی و نام هر کدام

افراد شاغل در نانوا معمولاً 7 یا 8 نفر بودند. هر کدام نام و فعالیت خاصی را در تولید نان به عهده داشتند. «پیشکار» یکی از این افراد بود. پیشکار آرد را آماده می‌کرد و پس از آن را آماده خمیر می‌کرد. او هم‌چنین وظیفه داشت آرد را در حلب‌های مخصوصی نگهداری ‌کند و کنار دست «خمیرگیر» قرار دهد. «پیشکار با همه زحماتی که هنگام ساعت کار نانوایی داشت امور دیگری را نیز بایستی به عهده می‌گرفت. او باید از ساعت یک شب آرد می‌ریخت و آماده طبخ می‌کرد و بعد می‌رفت به خانه یک یک این افراد سر می‌زد آنها را از خواب بیدار می‌کرد تا خواب نمانند و نانوایی معطل نماند. یک‌یک آنها را صدا می‌کرد. کاری سخت بود اینکه از ساعت 1 شب کار را شروع کرده و تا ساعت 7 و 8 شب بعد ادامه پیدا کند.

خمیرگیر در محفظه‌های بزرگی که امروز برقی شده می‌بایست با دست آرد را به هم می‌زد و آنقدر ورز می‌داد تا به صورت قابل استفاده درآید. این شغل در تابستانها مشکلاتی را ایجاد می‌کرد و عرق و گرما خمیرگیر را مجبور می‌کرد تا دستمالی به پیشانی بسته تا عرق وارد خمیر نشود. خمیر تمام شده را در «جُفنه‌ها» قرار می‌دادند و برای چانه گرفتن به فردی به نام «چانه‌گیر» که خمیر را به صورت گردگرد درمی‌آورد و صف می‌داد تحویل می‌دادند. چانه‌ها روی تخت مخصوص کنار دست نفر بعدی که به او «نانوابر» یا «نان‌پهن‌کن» می‌گفتند صف می‌داد. چوبهای مخصوص برای پهن کردن نان استفاده می‌شد که جنس آن از درخت نارنج و بسیار محکم و صاف بود؛ او مثل غلطک، نان را پهن می‌کرد و تحویل نفر بعدی که «شاطر» بود می‌داد. شاطر کسی بود که نان پهن شده را برمی‌داشت روی «جلّه» (حصیرهای مخصوصی که جلّت نیز گفته می‌شد) می‌گذاشت. نان به تنور زده می‌شد و نفر ششم که به «نانواسون» مشهور بود سیخ مخصوصی داشت که نوک آن را به نان می‌زد و آن را آزاد می‌کرد و از توی تنور بیرون می‌آورد. نفر هفتم «دخل‌دار» یا فروشنده نان بود. دخل‌دار نان به مشتری تحویل می‌داد و مبلغ مورد نظر را دریافت می‌کرد..

 ـ جنبه های فرهنگی نانوا

موضوع جالب این‌که نانواها جنبه فرهنگی نیز داشتند؛ البتّه در بین نانوایان قدیم کسانی بودند که انحرافاتی داشتند ولی عمدتاً کسانی بودند که متأهل و متعهّد بودند. اکثر آنها برنامه شب‌نشینی داشتند.

بعد از ساعت‌ها کار سخت و پرمشقت حدود ساعت 10 شب،  اگر در بین نانوایان فردی باسواد بود مراسم کتاب‌خوانی برپا می‌کردند. فرد با سواد کتابهای مختلفی را با بیانی شیوا، مثلاً کتابهای حمله حیدری، امیر ارسلان، فلک‌ناز، رستم‌نامه یا نوش‌آفرین و انواع کتابهای حماسی مخصوصاّ حمله حیدری ـ که درباره شأن مقام حضرت علی (ع) بود ـ می‌خواند و بقیه گوش می‌دادند. گاهی اوقات شخص خواننده متنی را برای رفع خستگی و کسالت بین مطالب با آهنگ و نوایی نرم و دل‌نواز چاشنی داشت می‌خواند. بعد ابیاتی از اشعار مذهبی یا عاشقانه می‌خواند. (این طبع شعر که در من است نشأت گرفته از آن مراسم‌های شبانه است. قدم اولیه آن از نانوایی پدرم بود. بعدها من شاعر شدم. بایست اذعان کرد که این به برکت بعد فرهنگی حاکم بر نانوایی‌ها بود.)

 ـ نحوه صف‌های نانوایی

با توجه به توصیه دین مبین اسلام، زنان همیشه مقدم و محترم بودند. در آن زمان، صفی به صورت امروزی در کار نبود که جدا کننده افراد باشد همه با هم و در یک صف می‌ایستادند؛ اماً سعی بر این بود که زن‌ها سریع‌تر راه انداخته شده و معطّل نشوند. در آن دوران تعصّب بیشتری بر جامعه و مردم حاکم بود، مخصوصاً در حوزه‌ی امور دینی؛ زن‌ها کمتر برای خرید نان به نانوا می‌رفتند و این کار بر عهده و آقایان بود زن‌ها بیش‌تر کار خانه انجام می‌دادند.

  ـ صاحبان نانوایی و نحوه عمل آنها

تعدادی از نانوای‌هایی قدیم که پررونق‌تر بودند صاحبان نانوایی‌ها، نانوایی را به بخش خصوصی اجاره داده و نقش واسطه را بازی می‌کردند و خود کار اداره نانوایی را انجام دهند. البته بودند افردی که اداره نانوا را خود مستقیماً بر عهده می‌گرفتند. بعضی از اوقات صاحب نانوا در کار پخت نان شرکت می‌کرد این افراد آشنایی بیشتری به کار خود داشتند. هنگامی که فردی از کارکنان نانوا با مشکلی مواجه می‌شد صاحب‌نانوا وارد میدان شده و کار را انجام می‌داد و نمی‌گذاشت کار معطّل بماند. پدرم نمونه‌ای از این صاحبان نانوایی بود که هم صاحب‌کار بود و هم شغل شاطری را بر عهده داشت.

 ـ شرایط کار در نانوایی

آن زمان به تقوا اهمیت می‌دادند به همین جهت دو محل را خیلی محترم می‌شمردند یکی مسجد و دیگری نانوایی. حداکثر تلاش‌ آنها این بود افرادی به کار گرفته شوند که قداست شغل نانوایی را تحت‌الشعاع حرکات ناباب قرار ندهند.

 ـ دستمزد بخش های مختلف نانوایی

هر کارگر یک سهم خانوادگی از نان داشت. صبح به اندازه صبحانه و ظهر به اندازه نهار و ... همراه خود به خانه می‌برد. این تعداد نان مشخص بود و به همه افراد به صورت مساوی می‌رسید. اما مزدی که به صورت نقدی پرداخت می‌شد متفاوت بود . مثلاً مزد «خمیرگیر» «پیش‌کار»، «شاطر» و دخل‌دار و... بر حسب نوع کار متفاوت بود. بیشترین مزد به شاطر داده می‌شد چون شغلی فنّی و پرمشقت بود. از لحاظ سلسله مراتب دریافت حقوق و دستمزد، «نان‌واسون» قرار داشت و پس از وی به همین ترتیب افراد دیگر قرار داشتند .

  خاطره‌ ای از کار در نانوایی

به دلیل این‌که پدرم از لحاظ مالی وضع خوبی نداشت سعی می‌کردم روزها در نانوایی‌ کار ‌کنم و شب‌ها را به درس خواندن بپردازم. بیشتر روزهای جمعه را در نانوایی کمک می‌کردم. همه مراحل نانوایی از «آردبیزی»، «پیش کاری»، «چانه‌گیری» و... را انجام ‌داده یاد گرفته بودم؛ تنها کاری انجام ندادم شاطری بود. اگر «نانوابر» و افراد دیگر نبودند جای خالی آنها را پر می‌کردم. حتّی بسیاری از اوقات بشکه‌های نفت را از محله جَبری به نانوایی می‌آوردم.

نانوایی ما پیش مدرسه گلستان فعلی (در محله بهبانی واقع در محلات قدیم بوشهر) بود و به  نانوایی معروف بود. در محله بهبهانی بازارچه‌ای معروف به نام «بازارچه ارگ» (بازارچه‌ای پررونق واقع در محله قدیم بوشهر بود) قرار داشت. افراد مشهوری به شغل‌های مشغول بودند از جمله این افراد، کلّه‌‌پز مشهور بوشهری به نام «محمد» (مشهور ممدو) و دیگری، «کریم آشی»، که در یک راسته مشغول به کار بودند. بعد از بازار ماهی‌فروشان وارد محوطه ارگ می‌شدیم؛ بازارچه ارگ در بین بوشهری‌ها معروف بود «عطاری معروف» و هم‌چنین بقًالی «کربلایی محمد» (مشهور به کلمحمّد) در این بازار مشغول به کار بودند. 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

مصاحبه با آقای صلصال

در بوشهر چند مکتب‌خانه بود. یکی از این مکتب‌خانه‌ها، مکتب‌خانه «ملامحمد نیدی» که به آن «مکتب‌ عرب‌ها» نیز می‌گفتند. حدود یک کوچه مانده به مسجد کوتی (شیخ سعدون) و قسمت شرقی مکتب‌خانه عربها قرار داشت. ملّامحمد نیدی ـ که خدا رحمتش‌کند ـ شهرتشان جامعی بود. یکی از پسرانش با من هم‌کلاس بود آنها اصالتاً اهل جزیره‌ی شیف و از برادران اهل تسنن بودند. بچه‌های »جزیره‌ی شیف» نیز صبح‌ها با جهاز به این مکتب‌خانه می‌آمدند. در آن زمان بیشتر، سوادآموزس در مکتب‌خانه بود آموزش به شکل امروزی و تخصّصی آن وجود نداشت کتابی نبود و مدرسه به سبک امروزین نادر بود. اکثر بچه‌های شهر مخصوصاً متموّلین بچه‌هایشان را به مکتب‌خانه «ملا محمد» برای تحصیل می‌فرستادند. افراد سوادآموزی که برای آموزش قرآن به مکتب‌خانه می‌آمدند به جای رحل قرآن، صندوقچه‌های کوچکی اختصاص داده بودند. به خاطر این‌که قرآن به صورت جزء به جزء خوانده می‌شد جزء‌های قرآن را به صورت جداگانه در آن صندقچه نگهداری می‌کردند. قرآن یک‌جا آموزش داده نمی‌شد. مگر این‌که کسی کارش استمرار و تداوم داشته و به در نهایت به ختم قرآن برسد. در کنار این صندوقچه، با احترام خاصی می‌نشستند، درِ صندوقچه را باز کرده و جزء را بیرون آورده و «ملامحمد» شروع به درس دادن، درس گفتن و پرسیدن درس از بچه‌ها می‌کرد.

تعداد مکتب‌خانه‌ها و نام آنها

در محله بهبهانی مکتب‌خانه‌ای به نام «ملامحمد ابراهیم مقدم» بود که سه روز اختصاص به پسران، و سه روز دیگر نیز به دختران آموزش می‌داد.

از دیگر مکتب‌خانه‌های قدیمی بوشهر، مکتب‌خانه‌ای در محله شَنبدی به نام «مُلّا نرگس»  که در «حسینیه حاج مریم» قرار داشت معروف و مشهور بود. این دو مکتب‌خانه‌ی اخیر به زنان اختصاص داشت.

مکتب‌خانه ملا نرگس واقع در خیابان انقلاب فعلی (ششم بهمن قدیم) و در کوچه‌ای به نام مسجد قصاب‌ها بود.

 

ـ نحوه‌ی برخورد ملا

ملّایی که به ما درس می‌داد شخصی محترم بود و و نحوه‌ی برخورد او با مکتب‌خانه‌های شاقّ و قدیمی گذشته که دانش‌آموزان را فَلک می‌کردند و پای آنها را به صندلی می‌بستند تفاوت داشت. به دلیل این‌که این شیوه درس دادن باعث دل‌زدگی دانش‌آموزان از درس می‌شد کم‌تر مورد توجه قرار داشت. و اگر فردی به این شیوه اعمال نظر می‌کرد می‌بایست کارشان را تعطیل می‌کردند.

 ـ شرایط پذیرش دانش آموز

مکتب‌خانه‌ها بیشتر به بچه‌های کم سن و سال اختصاص داشت اما «مکتب‌خانه عرب‌ها» دانش‌آموزان کلاس اول تا پنجم و بعد از آن را نیز می‌پذیرفت. و بیشتر فرادی را می‌پذیرفت که علاقمند به استمرار در یادگیری قرآن و ختم قرآن داشتند. در واقع سن برای مکتب‌خانه‌ها به صورت امروزی مطرح نبود فقط، دانش‌آموزان را در فازهای جداگانه قرار می‌دادند. مثلاً یکی از دوستان من به نام «علی‌اکبر خرمایی‌پور»، ـ دبیر تاریخ و جغرافیا و از شخصیت‌های برازنده بوشهر که در جوار امام رضا دفن است ـ برای من داستانی را تعریف می‌کرد که تا کلاس ششم ابتدایی به مکتب‌خانه می‌رفت و قرآن می‌خواند. خرمایی‌پور در مراسمی که در مساجد برگزار می‌شد با صدایی بسیار دل‌نواز، قرآن تلاوت می‌کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

(خاطره‌ای از استاد صلصال دوره پهلوی دوم)

سه راه برای مسافرت به کنگان موجود بود. راه بیشتر به صورت شوسه‌ای بود و بیشتر مسیر در مناطقی عبور می‌کرد که به «مشیل» مشهور بود. هنوز هم قسمتی از راه مشیله ـ که در پشت پلیس راه فعلی وجود داشت ـ هنوز آثاری مشخص است. برای عبو از مشیله بوشهر تا چغادک نصف روز زمان می‌برد. مسیر به این صورت بود که از  میدان آزادی (برج مقام) تا چغادک، پس  از آن راهی به آن صورت نبود تا اینکه به اهرم و آب گرم میراحمد می‌رسیدیم. مسافرت به وسیله ماشین صورت می‌گرفت و به جای اینکه ماشین ما را در مسیر حرکت بدهد ما ماشین را حرکت می‌دادیم و با وسایل و ابزاری مانند «خارِ اِروُ» و یا «خار اُشتر» و یا درخت گِز (گزک) و با گذاشتن آنها در زیر چرخ ماشین، ماشین را به جلو هل می‌دادیم تا ماشین حرکت کند این کار در فواصل متعدد تکرار می‌شد تا اینکه به آبادی و یا محل مسکونی می‌رسیدیم. تمام منطقه «گِتک‌‌زار» بود. چون زمین‌های شور بود و زمینه را برای رشد درختان فراهم بود و از آنان به این صورت استفاده می‌کردیم.

یک از مسیرهای عبور از راه «گِشی» بود که از روی روستایی به همین نام عبور می‌کرد. مسیر‌ دیگر، از روی پلِ مُند به طرف روستایی به نام «باغان»عبور می‌کرد. راه سوم از مسیر روستای لاور ساحلی (معروف به کُوْگُو) بود. این راه‌ها یکی از دیگری بدتر و سخت‌تربود. زمان طی طریق از بوشهر تا کنگان سه روز به درازا می‌کشید. بین راه به ناچار راننده در محلی توقف می‌کرد تا مسافران شام یا نهاری خورده استراحتی کرده و برای مسیر بعدی خود را آماده کنند.

همان‌طور که پیش‌تر آمد مسافرت توسط ماشین‌ باری انجام می‌گرفت. در بوشهر تنها فردی که از این مسیر عبور می‌کرد فردی به نام «خداکرم روانی‌‌پور» ـ که خدا رحمتش‌کند ـ بود. وی برای اینکه درآمد بیشتری کسب کند و خرج ماشین خود را به دست آورد در جاهای مختلفی توقف می‌کرد. و انواعی از ترازو مانند «کُپون»، ترازو «بِلی» و ترازوی سیمی داشت که در ماشین گذاشته بود و مقداری «بینزه» (الوچ) و داروی‌های عطّاری با خود به همراه داشت. در این ایستگاه‌ها زنهای محل دور او جمع شده و بینزه (الوچ) و دیگر لوازم زندگی خود را از او می‌خریدند در مقابل تخم مرغ و مرغ و.. به جای پول کالاهای فروخته شده دریافت می‌کرد. به طور مثال آرد را در مقابل هیزم از مردم می‌گرفت. گاهی اوقات بُز و «میش» هم خریداری می‌کرد.

آن زمان در داد و ستدها پولی وجود نداشت معامله به صورت پایاپای بود. بعد از طی طریق، سه مسیر فوق که به آن اشاره شد یک مرکز ختم می‌شد و آن مرکز، رودخانه مُند بود. دو جهاز در این نقطه به هم متصل کرده بودند و به وسیله تخت‌های بزرگ (دوسه) وسایل و ماشین را به داخل انتقال می‌دادند. در مواقع بارندگی، به سبب نوع خاک منطقه و نبود استقامت ساحل، گاهی اتفاق می‌افتاد که تخته از زیر چرخ ماشین کنار می‌رفت و ماشین واژگون می‌شد. (ماشین پا در هوا می‌شد) و این اتفاق یک بار برای من و همکارانم اتفاق افتاد. رودخانه بلند و پرآب بود و عبور از آن با مشکلاتی فراوان صورت می‌گرفت. در طی این مسیر به امامان و خدا و پیامبر توسل می‌جستیم تا اینکه به سلامتی از مسیر عبور می‌کردیم. دوباره «دوسه» را گذاشته بعد از پیاده سازی ماشین دوباره راه را را ادامه می‌دادیم.

می‌بایست به عسلویه می‌رفتیم و این مسیر، ـ از کنگان تا عسلویه ـ ‌ماشینی عبور نمی‌کرد. به وسیله الاغ و یا اسب می‌بایست مسیر را طی می‌کردیم. استفاده از الاغ نیز با کرایه‌ بود و می‌بایست یک الاغ برای سواری و الاغی نیز برای وسایل و اسباب کرایه می‌کردیم. کرایه هر الاغ تا روستای تمبک (که در مسیر بود) سه تومان و تا بندر طاهری (بندر تاریخی و باستانی سیراف) هفت تومان بود. کرایه تا روستای «شیریون» دوازده تومان و تا عسلویه پانزده تومان می‌شد. صاحب الاغ می‌بایست پشت سر سوار و به صورت پیاده حرکت می‌کرد (بارها اتفاق می‌افتاد که دلم برای او می‌سوخت از اینکه او پیاده بود ناراحت می‌شدم و گاهی خود پیاده شده و او سوار می‌شد) زیر پای ما زبر بود و برای پاهای ما ساییدگی ایجاد می‌کرد و بعضی اوقات نیز از روی الاغ می‌افتادیم و به این ترتیب به عسلویه می‌رسیدیم.

بیشتر جاده‌ها به صورت خاکی و شوسه بود و دارای پیچ و خم‌های فراوان، مثلاٌ در مسیر شیراز کتل‌ها و تنگ‌هایی چون «رودک»، «پیرزن»، «دختر» و «مِلو» و... بود در طی مسیر چاوش‌خوانی مرسوم بود همین که به سختی و جاهای دشوار می‌رسید همراه با سلام و صلوات از مسیر عبور می‌کردیم.

ما چون از طبقه فرهنگی جامعه بودیم هر جا می‌رسیدیم بیشتر با معمّرین هم‌صحبت می‌شدیم، سئوال می‌کردیم و وضع زندگی و امرار معاش آنها را جویا می‌شدیم.

روزی در شهرستان جم از آقایی پرسیدم از لحاظ امنیتی شما گذشته‌ها چه طور زندگی می‌کردید؟

با اشاره به درختچه‌های فراوان دور خانه خود ‌گفت: درخت‌چه‌های کوچک اطراف خانه‌امان را می‌بینی؟ این درختچه‌ها به مثابه آدم دزدها و یاغی‌ها حساب کن یعنی به تعداد درختچه‌ها دزد بود و ناامنی بی‌داد می‌کرد. به خانه‌ها حمله می‌کردند از بل (ظرف‌هایی که با پرگ درخت خرما ساخته و خرما را در آن نگهداری می‌کردند) خرما یا قصبی که داشتیم به این صورت حفاظت می‌کردیم که روز آن می‌خوابیدیم تا از ما نگیرند.
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی | 

دوران سختی بود قحطی فراوان و بی‌داد می‌کرد. آمدن ملخ‌ها و آفات نیز مزید بر علت بود. هر چه سبزی و علف برای طیور و ستور بود را یکجا با خود می‌برد. وقتی ملخ‌ها حمله می‌کردند تمام آسمان را یک تکه می‌گرفتند و شما نمی‌توانستید حتی به اندازه سکه‌ای، نور آفتاب را ببینید. مردم برای امرار معاش و زندگی ملخ‌ها را گرفته و و به صورت پخته یا آب‌پَزمی‌خوردند. ماهی‌های کوچکی که به «موتو» مشهور بود می‌پختند آنها را خشک می‌کردند تا برای نگهداری آسان‌تر باشد. گاهی آنها را با ملخ قاطی کرده و خورشی آبکی به نام «مَهْیاوِه» به دست می‌آوردند.

روزی واقعه‌ای را در بازار دیّر دیدم که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد این واقعه بیانگر اوضاع بد اقتصادی و سیاسی آن دوران بود. شاهد بودم که در بازار دیّر و در حالی که در کنار شخصی نشسته بودم. فردی دختر دوازده ساله‌ای دستش بود و از فرط گرسنگی و قحطی فرد به ناچار، آمده بود تا دخترش را بفروشد. پدر گفت: می‌خواهم با پولش خودم را به بندر بوشهر برسانم تا شاید کاری به دست بیاورم و نانی برای زندگی فراهم کنم.

در همین رابطه روزی سوار ماشین بودیم داشتیم ادامه مسیر می‌دادیم در مسیر جاده یک لحظه و به طور ناگهانی ماشین متوقف شد و شوفر (راننده ماشین) گفت: بیایید پایین کمک کنید. بعد پیاده شدن  دو تا الاغ را دیدیم که در جاده افتاده و از فرط گرسنگی نای حرکت کردن نداشتند و نمی‌توانند تکان بخورند همه با هم دست و پای الاغ‌ها را گرفته و آنها را به سمت کنار جاده حرکت دادیم تا راه ماشین باز شود و ماشین بتواند حرکت کند. و این قحطی چندین سال ادامه داشت.
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط سید هادی علوی |